سوز عاشقی

 

سوزِ عاشقی

 

روزی ‌خوشی ز دھه ‌ی پنجاه چه بود؛؟ که...

با رقصِ ‌عاشقانه بمن ‌وانمود ‌که...

 

بر ھر نگه ز تیرِ ‌نگاھش شراره اِی

صد شعرِ عاشقی به نگاھم سرود ‌که...

 

با بوسه از لبانِ شکرپاره ی خوشش

غم ھای ‌بیشمارِ مرا می زدود ‌که...

 

به به! به ھر ‌گذر برِ عشاقِ شھرِ ما

ذکرِ زیادِ عشقِ مرا می نمود ‌که...

 

ما و تو واژه ھای خوشِ ‌یک ترانه ایم

بیت و غزل به نغمه ‌ی سازم سرود ‌که...

 

ھر روزه دسته ھای گلی فرشِ مقدمش

گلھای ‌زرد و آبی و ‌سرخ وکبود ‌که...

 

با آنکه سوزِ عاشقی از حد گذشته بود

آتش به ‌دیگدا‌نِ ‌دلم ‌می ‌فزود ‌که...

 

از ‌بس شرارِ عشق ‌من و تو شده بلند

گردیده ھر فرشته به ذکرِ ‌درود ‌که...

 

می گفت چرا به نیمه ‌ی شب آمدی چرا؟

خود می رسم به خدمتِ تو صبحِ زود ‌که...

 

گرچه مرا زمژده ی وصلش ‌خبر نبود

خود دامنِ سپید و گلابی ‌گشود ‌که...

 

وانگه که ھای و ھوی دلِ من فرو نشست

شب تا سحر به دامن ‌مھر‌ش ‌غنود ‌که...

 

در کارگاه ی عمده ‌ی پیکرترا‌شِ ‌شھر

تند‌یسِ عشق ماست ‌بشکل ‌سجود ‌که...

 

رسمِ تو زینتِ در و دیوارِ ‌منز‌ل ست

وآن ھا ھمه ‌ستاده بشکل عمود ‌که...

 

‌باشد که جلوه ھای تو گردد از آن ‌من

رقصی نمودم ھر ‌طرفِ آن حدود ‌که...

 

فرید طاھری، عقربِ 1388، نؤمبر 2009، سانفرانسسکو

 

/ 3 نظر / 24 بازدید
فرید صلواتی

اینبار می خواهم غدیر را به گونه ای دیگر به شما تبریک گویم[گل]

ثریا بهاء

با درود به فرید عزیز شاعر توانا و خاموش! هرگاهی که به وبلاگ شما می آیم در متن آهنگ گیتار و غرش آذرخش شما ، توفانی بر پاست که با باران اشک های بی صدای سروش، قطره ، قطره به جنگل سبز شعر فرو می چکد و گلهای می دهد به عطر گل یاس و بلندای سرو، که شما صبوری را از سرو آموخته اید و من صبوری و خموشی شما را می ستایم .

ثریا بهاء

از واصف باختری های میهن... آنکه شمشیر ستم بر سر ما آخته است خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است های میهن، بنگر پور تو در پهنة رزم پیش سوفار ستم سینه سپر ساخته است هر که پروردة دامان گهر پرور تست زیر ایوان فلک غیر تو نشناخته است دل گُردان تو و قامت بالندة شان چه بر افروخته است و چه بر افراخته است گرچه سر حلقه و سرهنگ کماندارانست تیغ البرز به پیشت سپر انداخته است کوه تو، وادی تو، درة تو، بیشة تو در سراپای جهان ولوله انداخته است روی او در صف مردان جهان گلگون باد! هر که بگذشته ز خویش و به تو پرداخته است